خرید بک لینک
امشب در حالی که داشتم برمیگشتم خونه و حدود ۱۰ متر تا درب آپارتمان فاصله داشتم، خیلی اتفاقی پسر لاغر اندامی که سرشو تراشیده بود و سر و وضع و لباس خیلی ترو تمیزی داشت و اون سمت خیابون حرکت میکرد توجهم رو جلب کرد؛ چند ثانیه از این جلب توجه نگذشته بود که یه دفعه رو به آسمون با تمام توان و دستهایی که کمی بالا گرفته بود نعره زد "چرااا؟" و با ناراحتی به راهش ادامه داد.اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که به سمتش برم و ببینم کمکی از دستم بر میاد که انجام بدم؟ یا حداقل یه جوری آرومش کنم.به هر حال من دوستی ندارم و خوبه اگر وقتم رو برای آروم کردن یه غریبه بذارم؛ تازه یه غریبه دیگه نمیخواد به زور محبتم رو جبران کنه و خودش رو زیر دینم بدونه و بعدا با تلاش برای جبران خلوتم رو به هم بزنه. اونم یه غریبه همجنس، که برای کمک کردن بهش نیازی ندارم اثبات کنم که نیتم جنسی/عاطفی نیست.توی چند ثانیه تصمیم گرفتم و به سمتش رفتم، دهنم نیمه باز شد که صداش کنم که پسرای اوباش خونه بغلی بیرون اومدنو یکیشون که خیلی هیکل گنده و وزن زیادی داره داد زد "کدوم دی.وثی بود داد زد؟"پسر از اون ور خیابون به این سمت اومد و با چهره پر از غصه گفت "من بودم".پسر خونه بغلی داد زد: چه مرگت بود؟پسر لاغراندام گفت: "اعصابم به هم ریخته، حالم خوب نیست"برادر کوچک، ریزه میزه و تینیجر پسر هیکلی سریع یه چاقو از جیبش در آورد و در حال فحش دادن حرکاتی کرد که یعنی میخوام بزنم...درگیری دقیقا جلوی پای من رخ میداد، جلوشون رو گرفتم و بهشون گفتم حالش خوش نیست، بسه...پسر تینیجر بی توجه به من با حالتی که مثلا قصد چاقو زدن داره چند قدم دنبالش دوید...پسر لاغر اندام با چهره ای مغموم و ترسیده پا به فرار گذاشت و از کوچه بعدی پیچید و رفت...به برادر هی

برچسب: نویسنده: هلیا خلیلی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1402 ساعت: 22:42

صفحه بندی